مجسمهء زیبای زمان از سیگارش کامی گرفت و رو به من از صورتش لبخندی تراشید تا شاید تفاوت را احساس کنم
هنوز مثل بچه ای که شلوارش را خیس کرده خیره مانده ام...
...خودم را در آغوش دستگاه M.R.I می بینم
دستی به شانه ام می زند ؛ از جایم پریدم ؛ با صدای بلند می پرسد:
منتظرت بمانم؟باید برود ، من دیگر در مکان پخش شده ام.