همه چیز خیلی کمم را در مدت دو روز جوری در اتاقم پخش میکنم که شلختگی جا افتاده ای به چهاردیواری من رسوب کند .
در دلم منتظر می مانم . منتظر می مانم...
اولین نفری که وارد میشود را با نگاهم از حالات متفاوتی که بواسطه برخوردهای مختلفش ممکن است رخ بدهد آگاه میکنم.
غر میزند و من در دلم صدای ناله میشنوم و با دهانم میگویم : خفه شو !
ناله ها با سرعت بیشتری تکرار میشوند ، پس من عصبانی تر میشوم...
همه چیزم را در جایی که فکر میکند مناسبتر است قرار میدهد. جیغهای مکرر.
از فریاد ناگهانی من وحشت میکند ، در را میکوبد و میرود ...
با لبخندی که بوی تازگی دارد شروع به لرزیدن میکنم. روی تختم دراز میکشم ، نیاز به استراحت دارم.