پسر نوزده ساله ای که گهگاه در دفترچه اش یا در وبلاگش و یا روی دیوار می نوشت ، شده بود که یک چیز را دو جا بنویسد...
در جایی از دنیا در خیابانی با سنگفرش های خیس ، از یکی از واحد های آپارتمان که چراغش هنوز روشن بود یک زوح همجنسباز با فریاد خائن خوانده می شدند یا از حق خودشان بر گردن دیگری منت می گذاشتند و همسایه ها در تخت خوابهای یکنفره یا دونفره شان نگران یا خندان بودند...
دختر و پسری ، یکی از آشفتگی و دیگری از بی تفاوتی به یک اتاق زرد و آبی پناه بردند ، در آنجا به آرامش رسیدند و در تمام آن مدت جیمز هتفلد برای آنها از بی اهمیتی چیزهایی خواند که دیگر برایشان مهم نبود !
دخترهایی که بجای لوازم آرایش و موچین در اتاقشان سرمته و دستگاه فرز پیدا می کنید...
...و حیوانی که از شمردن آدم ها خسته نمی شود!