Wednesday, March 16, 2005
تکرار چند کلمه از ویران برای یک نفر حتی... سلم. من؟ مهناز من؟ يه آدم معمولی. عروسک خيمه شب بازی يا شايدم خيمه روز بازی يه ديوونه. ديوونه؟ خودم. من؟ يه ادم سالم روانی. من؟ من اينجام. همينجا. فقط يه جايی، پشت نميدونم چی، يه چيزی رو جا گذاشتم. همون چيزی که بعد از ظهر جمعه های هر سال تابستون تو 12 سالگی منو پشت در بسته اتاقم نگه ميداشت. صدای يکنواخت کولر و قار قار کبوترها خودشون شاهد بودن. همون بعداز ظهرهايی که سرمو ميذاشتم روی زانوم و فکر ميکردم. به الان. الان. يه چيز ديگه هم جا گذاشتم. يه عالمه چيز. بادهای آخر اسفند. همونايی که هوش و از سر آدم ميپروند. شکل ماهيها تو تنگ، دم عيد. و خريد کيف و کفش نو دم عيد. حتی تا 20 سالگيم. چيزی که داشتم برای کوهها. نميدونم. احساس.. احترام.. پروا. نميدونم. بوی نم شمال و پابرهنه راه رفتن لب دريا بدون هيچ جونوری که مزاحمم بشه. اينا کجا بودن؟ اون روزی که من چمدونمو بستم تا بيام اينجا.... اينا کجا بودن. صورت پيرمردها و خاک گورستون. مزه تمشک وحشی زير دندون. اينا کجا بودن؟ خوشحالی اولين برف نشسته رو البرز. بوی بارون و صدای محله مون. اون موقعی که من چمدون لعنتی ام رو بستم تا بيام اينجا به 1001 بهران هويت و فرهنگ و احساس و کوفت و زهر مار دچار شم، اينا کجا بودن که من چمدونو گذاشتن تو اون نوار غلطون که بره تو هوا پيما. که خوم سوار شم و پامو بذارم رو خاک سرخ اينجا. به هر چی بخوای برات قسم ميخورم. آدم اينجا از دلتنگی ميميره. ميميره خودشم نميفهمه که مرده. يه روز از خواب پا ميشه جسد خودشو تو آينه ميبينه. آی.
boby
||
2:48 PM
|