راننده تاکسی محترمی که عقیده داشت : پسرهایی که عقب مینشینند بچه سوسول ( و بیشتر از آن ) هستند و دخترهایی که جلو بنشینند خرابند ...
جسد زن جوانی که از ترس مورد تجاوز قرار گرفتن دوباره , تا آخر دنیا موهایش رشد خواهد کرد...
کرمهای خاکی ای که روزهای ابری سرشان را از خاک بیرون می آورند تا به موجودات منشعبی که هیچوقت برای خنده به زیر خاک نیآمدند , بخندند ...
دخترهایی که می دانند بعد از یازدههء فجر چطور به keyboard ضربه بزنند تا دوست داشتنی شوند ...
رویاهای حقیقی من هستند تا قدر کابوسهایم را بدانم .