انشعاب / E-mail

 

powerd by blogger








Thursday, September 02, 2004

نميدونم چرا هنوز عادت به نوشتن نکردم , این کنکور لعنتی باعث شد که اینجا از دستم در بره , این 2-3 هفته ای هم که از کنکور گذشت اتفاق خاصی نيفتاد که من بخوام بخاطرش کون خودمو تکون بدم و بيام اینجا ...ولی حالا يه اتفاق افتاده ... بعد از 5-6 ماه اِلِنا رو توی چت ديدم! خدا ميدونه که چقدر خوشحالم...
النا کيه؟
النا خواهر من هستش و در حال حاضر براي ادامه تحصيل خارج از ایران زندگی ميکنه , خدا ميدونه که چقدر دلم براش تنگ شده.البته اولش ما خواهر و برادر نبودیم , فقط دوست چتی بوديم حدس هم ميزنم که اِلی زياد حوصله منو نداشت !بعد سر اون داستانی که آی-دی هاي ياهو از کار ميفتاد مثل خيلي های ديگه همديگر رو گم کرديم و چه حالی ميده بعد از چند ماه بی خبری يه اید شبيه ایده دوست گمشدت ببينی... و بعد هم بفهمی فقط برای این تو چت روم اومده بود که به دوستش ياد بده تيريپ چت چيه و خودش اصلاً تو چت روم نميرفت!!!... رفيق سرتو درد نيارم ما دو نفر شديم بهترين دوستای همديگه , من هم خدا وکيلی خيلی با این دوستی حال کردم چون اخلاقمون تقريباً يکجور بود اگر هم نبود حداقل با هم جور بود...حالا حتماً دارين ميگين : تو که گفتی خواهر و برادر هستين ... آره خوب , النا خواهر من هست ولی ما خودمون خواستيم که اینطور باشيم کمترین فایده این تصمیم هم اینه که دوستیمون پایدار میمونه ... همه اینارو گفتم فقط براي اینکه النا رو بشناسيد ...حالا اون اتفاقی که امروز باعث شد اینا رو بنويسم این بود که امروز اِلی خواهش من رو دربارِِه اینکه اینجا رو با هم بروز کنيم قبول کرد ,فکرش رو هم نميکردم که قبول کنه! پس از این به بعد از سخنان گهر بار اِلی خانوم هم اینجا فيض ميبريم ؛ الی جون شما هم اینجا راحت باش , فکر کن خونه خودته ، راحت پاهاتو دراز کن! ... همين ديگه ، مراسم معارفه تمام شد.
boby  ||  6:48 PM