toy story
چند روز پيش موقع خونه تکونی زير تختم يک جعبه پيدا کردم , درش رو که باز کردم و توش رو ديدم سرم گيج رفت يه لحظه , چيزایی توش ديدم که تمام دوران کودکيم رو ساخته بودن , اسباب بازی ... همونجا رو تختم نشستم , اونارو تو دستم گرفتمو رفتم به 10-11 سال پيش ... با هر کدومشون کلی خاطره دارم يه خرس داشتم که سوار اسکيت بود اون رو مادر بزرگم برام فرستاد وقتی که 6 سالم بود. اگه يادتون باشه يه زمانی لاکپشت های نينجا خيلی گل کرده بودن بين بچه ها من هم که عاشقشون شده بودم , مخصوصا از اون نقاب زرده خيلی خوشم ميومد ! اول دبستان بودم که يک روز با مامانم رفته بوديم بيرون که پشت ويترين يه مغازه يکی از همين لاکپشتا رو ديدم که سوار موتور بود ! همونجا خودمو کشتم که مامانم اون رو برام بخره ولی قبول نکرد ( از این بچه ها حتماً ديدين که همراه مامانشونن و دارن عر ميزنن؟! ) اون روز مامانم بهم گفت که اگر کارای مدرست رو مرتب انجام بدی اونو برات ميخرم ... نشون به اون نشون که شاگرد اول کلاس شدم :)) و يک روز که از مدرسه اومدم خونه اون رو سوار موتورش روي تختم ديدم ! از اونروز دومين کارکتر قصه هام وارد ماجرا شد ...
يه دايناسور هم داشتم که کوکی بود ولی يادم نيست از کجا پيداش شده ... 3 تا عروسک هم داشتم که هميشه سياهی لشگر بودن
چند وقت همينجوری گذشت تا اینکه spider man هم وارد ماجرا شد ! این آدمک منو خيلی اذيت کرد ...
همراهش يه دونه چتر نجات بود که به دستش وصل ميشد , وقتی که پرتش ميکردی هوا چترش باز ميشد و آروم ميومد پايين منم که کلّی عشق کرده بودم يه روز بردمش تو کوچه که بالاتر پرتش کنم ... جو زده شدن همانا و گير کردن آقای spider man بالای درخت همان !!!
دو هفته ای رو اون بالا بود , من بيچاره هم هر روز ميرفتم زير درخت و نگاهش ميکردم , تا بالاخره يه روز بابام اون رو از بالاي درخت آورد پایين ( با کلّی بدبختی ! بيچاره کلّی تيغ رفت تو تنش )
این چند تا کور و کچل يه دو سالی شده بودن بهترين دوستای من تا پای دو تا bat man به قصه ما باز شد ... نميدونم چرا اینا نتونستن جای spider man رو بگيرن شاید چون دو تا بودن ( راستی چرا دو تا بودن؟!) و بعد از اینا هم اون نرّه خر رو خريدم ! و آخريشون هرکول بود که زياد هم با این آخری ها حال نکردم ...
-بابک؟
-اومدم!
نيم ساعت داشتم بهشون بازی ميکردم ...
پ.ن : دیدی با عکس بهتره؟!
