آااا ديشب من چقدر حرف زدم !
هيچوقت در خودم نميديدم که اینهمه وقت با کسی مثل عموم بحث کنم اونم راجع به مسائل اقتصادی , که من هيچی ازش سر در نميارم , ولی خيلی باحال بود که اصلاً کم نياوردم هرچی هم اون ميگفت عمداً جوری که خيلی ضايع نباشه تکذيب ميکردم , بقيه هم که ميدونستن جريان از چه قراره فقط يواشکی مي خنديدن ...
...آخه این عموي من از اون آدماست که سرش درد ميکنه واسه سخنرانی کردن , فرقی هم نداره براش که راجع به نخود فرنگی صحبت کنه يا مريخ پيماي spirit! هيچکس هم روش نميشه نطقش رو کور کنه واسه همين این دفعه من با همکاری(؟) زن عمو کوچيکم خواستم پوزشو بزنيم ؛در حقيقت زن عموم حکم کليد Esc رو داشت , آخه قرار بود هروقت من ديدم دارم کم ميارم بهش اشاره کنم تا وارد بحث بشه ( نيروي تازه نفس )
ولی جداً چيزی حدود يک ساعت و نيم حرف زديم ! حالا من هم که اینکاره نيستم که , این عموي من يه عمر کارشه !هرچی زن عمومو نگاه ميکردم ميديدم نخیــــــــــر, سرش به صحبت با بقيه خانوما گرم شده ... منم که رسماً کف کرده بودم. این نامردا هم نکردن برام يه ليوان آب بيارن ,در اون شرایط هيچ کلمه ای به گوش من خوشايند تر از (( بفرمایيد شام )) نبود...
حداقل ميتونستم سوختگيری کنم واسه round بعدی ولی بعد از شام هم نه من, نه عموم هيچ اشاره ای به نيمه دوم نکرديم !
ولی این همه صحبت يه فايده ای داشت اونم این بود که فکّم حسابی عضلانی شد , الانم فکر کنم بتونم با زبونم دنبل بزنم
خوب باز دارم پر حرفی ميکنم
تا بعد...