انشعاب / E-mail

 

powerd by blogger








Thursday, February 26, 2004

یا سیــــــــــــــــــــن
××× پرده اول - خونه ما

يه کارگر داره اطاق خوابها رو خالی ميکنه , من از ترس اینکه مبدا خرابکاری کنه دارم کمکش ميکنم , مامانم هم داره چيزهای خورده ريز رو بيرون مياره... تقريباً 2 تا اطاق خالی شده که صداي بابام رواز حیاط ميشنوم که آقای نقاش رو همراهش آورده که اطاقها رو رنگ کنه
-سلام بابا
-سلام
-دو تا اتاق رو خالی کرديم
-دستت درد نکنه
- ... خوب بابا , اتاق من قرار بود چه رنگی بشه؟
- آبی ديگه.
-نه بابا جان ديشب اینهمه صحبت کردم , ميخوام سورمه ای بشه
-باشه سورمه ای.

تلپ' تلپ'تلپ... ( صداي دمپايی هاي من در حال دويدن از پله ها)

- کجا بودی تو؟
- تو حياط بودم پيش بابا
- خيلی خوب , بيا سر اینو بگير ببريمش بيرون
- مامان اطاق من چه رنگی ميشه؟( با صدايه جون کندن بخونيد )
- سورمه ای نميشه
- چرا؟!!!!
- آخه آدم بايد تو اطاق خوابش آرامش داشته باشه , بايد رنگش روشن باشه
- فکر کنم من بايد آرمش داشته باشم دیگه...؟!
- ×ٌ{œ&~≡ ( اینجا مثلا قبول کرده )

(1 ساعت بعد )
آقای نقاش هم ديگه کارش رو شروع کرده من هم در حال لباس پوشيدن هستم که مامانم ميگه :
- اِ ... کجا ميری؟
- پويا اینا امروز , روز اول کارشونه من بايد برم
- حالا حتماً بايد بری؟
-بهتره که برم
-پس زود بيا...
- باشه خدا فظ
-خدافظ
قبل از رفتن هم با آقای نقاش کلی صحبت کردم که رنگ اطاقم سورمه ای بشه ...

××× پرده دوم - کافی نت پويا اینا


تقريباً 10 نفريم دور هم نشستيم برق هم رفته , نون خامه ای هم که آورده بودم گذاشتن تو يخچال نذاشتن بخوريم ... تقريباً 45 دقيقه ديگه برق مياد و همه مثل گله بوفالو حمله ميکنن به سمت stationها ( روز اول , مجانيه ... )
پويا و سينا سر server دعوا دارن ( سالی که نکوست از بهارش پيداست )

من هم تا فرصتی پیدا ميشد به يخچال سرک کشيده نون خامه ای هاي خودمو ميخوردم

(3 ساعت بعد )
بابک بيا مامانت پشت خطِ
- الو سلام
- سلام , کی ميای خونه؟
- ديگه کم کم ميام , اطاقم رنگ شد؟
- آره فقط سورمه ای نشده ! آبيه پر رنگ شده...
- تيره هست بالاخره يا نه؟ ( مغزم داشت ميترکيد ولی نخواستم پیش بچه ها چیزی بگم...)
- آره تيرست , زودتر بيا خونه
- باشه خدافظ

××× پرده سوم - خونه ما

بعد از سلام عليک ميرم سراغ اطاقم , در رو باز ميکنم , چراغ رو روشن ميکنم و تبديل به مجسمه ميشم...
راستش فکر ميکنم اینا هوس شنا کرده بودن , دقيقا رنگ کف استخر شده بود
گفتم آبی تیره شده ديگه نه؟
...
...
...

خلاصه کلی بحث صورت گرفت ولی جالب حرفاي مامانم بود يه بار گفت تقصير بابات بود که این نقاش رو آورد که بلد نبود رنگ درست کنه... بعد گفت تقصير خودت بود که رفتی... يه بار دیگه گفت بايد يه نمونه رنگ به ما نشون ميدادی تا ما ميدونستيم چه رنگی منظورت بود!!!!!!!!!
و از اینجا من به این نتيجه رسيدم که طرح این استخر کار کسی جز مامانم نميتونه باشه بخاطر همين ترجيح دادم ديگه اونجا نمونم...

××× پرده چهارم - حمام

من زير دوش آب داغ ایستادم ( دوربين فقط تا شونه‌هام رو نشون ميده ... )

××× پرده آخر
( فردا )
بابام با يه سطل رنگ وارد شده و تصميم داره دوباره اطاقمو رنگ کنيم منم که ديگه حوصله نداشتم وسايل رو جابجا کنيم گفتم بيخيال و از این حرفا ... ولی باز قبول نکرد , گفته حالا هر وقت بيکار شديم با هم رنگش ميکنيم , منم ديگه دارم عادت ميکنم به این آکواريوم...



پ.ن : والا انقدر سر این پست حرص خوردم , که دیگه بهتر از این نمیتونستم بنویسمش
boby  ||  10:02 PM



Sunday, February 22, 2004

in makan ta 7 rooze digar be rooz khahad shod...
saram kheyli shoolooghe in modat sharmande ke neminvisam ( khosh be haletoon )
boby  ||  6:42 PM