آااااای
من امروز رفتم دندونپزشکی ...
يا بهتر بگم , بردنم دندونپزشکی! خدا گذره گرگ بيابون رو اونجا نیاندازه
امروز صبح به همراه يک عدد خواهر گرامی (که صد دفعه بيشتر از من از دندونپزشک ميترسه ) رفتم پيش جنب آقای دندانپزشک . البته قبل از اینکه خدمت ایشون برسيم سرکار خانوم منشی رو ملاقات کرديم این خانوم منشی از اونایی هستش که تا ازکسی نپرسی نميفهمی که اونجا منشیه از بس که تو ژست رفته ... بنده در همينجا عاجزانه از خدا ميخوام که يه شوهری, چيزی واسه این بنده خدا پيدا کنه!!!
خلاصه بعد از کلی فک سابيدن ما رو به اطاق آقای دکتر راهنمایی کرد
این دکتر جون که بنده خيلی بهش ارادت دارم ( البته غير از اوقاتی که زیر دستش هستم ! چون اون موقع چيزی تو دلم نيست جز فحش خوار و مادرو اینا...)از وقتی که پنج سالم بود تا امروز کار سرويس کردن دهن من رو به عهده داشت ,البته تقريباً 2 سال بود که پيشش نرفته بودم ...بعد از کلی خواهش و التماس قرار شد که اول من معاينه بشم
دُکی بعد از اندکی کند و کاو اعلام کرد که چيز خطرناکی وجود نداره و من ميتونم بعد از کنکور براي بتونه کاری (پرکردن) خدمتشون برسم
منم که از خوشحالی داشتم ميترکيدم براي اینکه يه حرفی زده باشم گفتم :((ولی اینجا رو که با نخ دندون تميز ميکنم درد ميگيره))... و قيافه آقای دکتر بود که هر لحظه جدی تر ميشد و وقتی سرش رو بالا آورد گفت (( خوب شد گفتی, این بايد پر بشه!!! ))...آی لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!!!
سرتون رو درد نيارم چيزی حدود نيم ساعت عذاب کشيدم
جالبتر از همه وقتی بود که دوتایی با دهان هاي کج وارده خونه شديم و مامانم مارو ديد!
کوچولوهاي عزيز بعد از هر وعده غذا مثل بچه آدم دندوناتون رو مسوک بزنيد تا مثل من به غلط کردن نيفتيد!!!
تا بعد...