انشعاب / E-mail

 

powerd by blogger








Thursday, December 04, 2003

دستا بالا
تا بعد...
آدیوس
boby  ||  5:26 PM



Tuesday, December 02, 2003

یه صفحه شطرنج رو در نظر بگیر , بزرگش کن , بزرگتر , حالا برو پشت یکی از این دو سپاه ...
مهره ها همه چیده شدن, نزدیکشون برو, صدای پچ‌پچ میشنوی مهره ها با هم مشورت میکنند که چه کسی اول از همه به

میدون بره , سرباز جلوی وزیر داوطلب میشه و دو خانه به جلو میره, همتای خودش هم جلوی او می ایسته و راه هم رو

سد میکنند ... اسب سمت راست رو دیدم که از خط مقدم گذشت و سرباز داوطلب رو پشتیبانی کرد, حالا یکی از سواران

دشمن جلو اومده و داوطلب رو نشون کرده ولی از ترس سواری که از اومراقبت میکنه حمله نخواهد کرد... فیل حریف رو

دیدم که در گوش شاه و وزیر چیزی گفت... سرباز دیگری از لشگرمان جدا شد و به میدان رفت...صدای فیل حریف رو شنیدم

که به سرباز جلوی شاه دستور 2 خانه پیشروی را داد , سرباز پیشگام هم به خانه او رفت و بیرحمانه نام او را به عنوان

اولین قربانی ثبت کرد ...فیلهای حریف صلیب ی رسم کردند...اسب حریف خیلی وقت بود که منتظر این فرصت بود به

پیشگام حمله میکنه , سرباز هم بدون هیچ مقاومتی کشته شد , قانون بازی میگه که اون باید بمیره اینو یه رخ به من

گفت... جنگ...جنگ...جنگ.کیش...کیش...کیش...مات
اگه بخوام تا آخر این نبرد قدیمی رو تعریف کنم روزها طول میکشه , ولی توی همه مهره‌ها همه قوانین این پیکار چیزایی

نهفته است که اونا رو هیچ وقت ندیدی, برای اینکه همیشه از بالا بهشون نگاه میکنی ولی وقتی خودت رو اونجا ببینی دیگه همه چیز رو حس میکنی ,حتی از همون هوایی نفس میکشی که سربازها نفس میکشند , پس خیلی چیزا رو هم میبینی
من اون سرباز رو دیدم که بخاطر پیروزی سپاهش خودش رو به کشتن داد
من آن دو سوارهء جوان رو که زخمهایی بر چهره داشتند رو دیدم که با تکیه به هم در میانه میدان دفاع میکردند
من آن سرباز را دیدم که که خودشو به قلب دشمن رسوند, لیاقت خود را نشان داد و به سران پیوست
من مهارت بی مثال ولیعهدی را در پیکار دیدم که چگونه به تمام نقاط میدان حمله میبرد
من دو پهلوانی که در دو گوشه میدان بودند را دیدم که خود را سپر شاه کردند
و دو نقابدار را دیدم که با مکر و حیله دشمنان را از پای در می آوردند
همچنین پادشاهی را دیدم که آشفته بود وگهگاه برای حفظ مسند خود شمشیر بست و به میدان رفت اما هرگز شهامت سرباز پیشگام را نداشت و بارها از میدان گریخت
من اشک را در چشم تک تک سربازان دیدم وقتی که همرزمشان کشته شد
و من در میدانی که تو جز رنگ سیاه و سپید چیزی در آن ندیدی رنگ خون دیدم
حالا به من بگو تو خودت را در میدان سپید دیدی یا سیاه؟
boby  ||  1:00 AM