انشعاب / E-mail

 

powerd by blogger








Friday, November 14, 2003

خیلی موضوع تو سرم چرخید واسه نوشتن ولی هیچکدوم حرف دلم نبود... بد جوری گرفته ... گرفته ... هوا هم بارونیه ...فقط دلم میخواد که تنها باشم ولی حیف که خونه از همیشه شلوغ تره
یادمه چند وقت پیش
MH
حالش گرفته بود
من بهش گفتم : ((خوب اینجا , خودتو با نوشتن خالی کن )) ...هِه
چقدر خر بودم که این حرفو بهش زدم , نمیدونم اون چقدر موفق بوده , ولی در مورد خودم بعیدِ .ِ
دلم برای خواهر خوبم تنگ شده ... خیلی دیر پیداش کردم و وقتی که پیداش کردم قدرش رو اون‌طور که باید, ندونستم و حالا فقط باید منتظر باشم ... انتظــــــــــــــار ... تا دوباره برگرده ولی خوب الان چیکار کنم؟ با اینی که گلومو سنگین کرده , خیلی درد داره که آدم دلتنگ باشه , ولی نتونه حرفش رو بزنه
خیلی وقته که گریه نکردم همین الان هم جلوی خودمو گرفتم ...هــــــــــــی
اگه این احساس رو داشتی یا داری, میفهمی که چی دارم میگم اگه هم نه... اگه نداشتی هیچی نگو، چون
ممکنه یه دل گرفته رو بشکنی , طاقت اونو ندارم...تا بعد
boby  ||  4:36 PM



Tuesday, November 11, 2003

مهمونیه باحالی بود , همه ترگل ورگل ,...ِ
با دوستام مشغول صحبت بودم یه گوشه‌ای ... دیدم زل زده تو چشام ... نگاهش برام آشنا بود ... همیشه تو مهمونیا همین جوری بود با من... چشماش باهام حرف می‌زد ... نگاهش غرق خواهش بود ... فهمیدم که چی ازم میخواد... رفتم طرفش , یه بار دیگه تو چشماش نگاه کردم دستشو گرفتم و بدون مقدمه راه افتادم ... بردمش توی دستشوئی , بهترین و خلوت ترین جا بود برای کارمون ... شلوارش رو کشیدم پایین ... سرمو از پشت بردم و در گوشش گفتم: خاک بر سرت , یازده سالت شده , اونوقت هنوز من باید سرپات کنم!!!!ُ
boby  ||  10:16 PM



Sunday, November 09, 2003

MH jan kojai?!:(( gheyr az to hich kas inja ro nemikhoone engaar:(( asbabkeshie pesar daeet bood dige na?!
boby  ||  10:04 PM