خیلی موضوع تو سرم چرخید واسه نوشتن ولی هیچکدوم حرف دلم نبود... بد جوری گرفته ... گرفته ... هوا هم بارونیه ...فقط دلم میخواد که تنها باشم ولی حیف که خونه از همیشه شلوغ تره
یادمه چند وقت پیش
MH
حالش گرفته بود
من بهش گفتم : ((خوب اینجا , خودتو با نوشتن خالی کن )) ...هِه
چقدر خر بودم که این حرفو بهش زدم , نمیدونم اون چقدر موفق بوده , ولی در مورد خودم بعیدِ .ِ
دلم برای خواهر خوبم تنگ شده ... خیلی دیر پیداش کردم و وقتی که پیداش کردم قدرش رو اونطور که باید, ندونستم و حالا فقط باید منتظر باشم ... انتظــــــــــــــار ... تا دوباره برگرده ولی خوب الان چیکار کنم؟ با اینی که گلومو سنگین کرده , خیلی درد داره که آدم دلتنگ باشه , ولی نتونه حرفش رو بزنه
خیلی وقته که گریه نکردم همین الان هم جلوی خودمو گرفتم ...هــــــــــــی
اگه این احساس رو داشتی یا داری, میفهمی که چی دارم میگم اگه هم نه... اگه نداشتی هیچی نگو، چون
ممکنه یه دل گرفته رو بشکنی , طاقت اونو ندارم...تا بعد